بی تو خیلی تنهام ....
به خدا دوستت دارم ...
دیشب وقتی خبر فوت مامانت رو شنیدم شدیدا جا خوردم . خیلی دلم گرفته ! می دونم که دوست نداری منو ببینی اما بهت تسلیت می گم . نمی تونم تو مراسم شرکت کنم حتی اگر تو بخوای چون چشم های زیادی ... الهی که دیگه غم نبینی !!!! اینجا شده پاییز . آنجا را نمی دانم ! اینجا فقط رنگ است . آنجا را نمی دانم ! اینجا دلی تنگ است . آنجا را نمی دانم ! .... امشب حضور قلب مهربانت را در مراسم تودیع خاطراتم چشم انتظارم . یک سال گذشت . با تلخی و شیرینی بودن و نبودنت سر کردم . نمی دانم از کجا آمده بودی ؟! اما خواستم به حضورت عادت کنم . ای کاش روزگار این طور قصه ی زندگی ام را نمی نوشت . روزهایی آغازین بودنت ، نخواستم تو بخشی از سرنوشت و زندگی ام باشی . اما خیلی زود توانستی با دورنگی و دروغ در دلم جا باز کنی !!! می خواستم بدانم از کجا آمده ای ؟ با لجبازی تنها برای اینکه یک دلیل محکم در زیر پرونده ی تنفرم از ... داشته باشم آغاز آمدنت را به وجود او ربط دادم . احساس کردم که وجودم روی شانه هایش سنگینی می کند و به این واسطه می خواهد از وجودم و حضورم رهایی یابد . ادامه دادم . هرچه بیشتر پیش رفتیم ، تو بیشتر انکار کردی و من به تو وابسته تر شدم . خیلی زود همه چیز را فراموش کردم ، حتی بهانه ی بازی ام را ... !!! چقدر شیرین بود روزهایی که عاشقانه می پرستیدمت . شیرین بود لحظاتی که انتظار آمدنت را می کشیدم . و شیرین بود ثانیه هایی که پر می شد از دلسپردگی و عشق ... انگار هنوز حسرت تکرار یک ثانیه از آن روزها به دلم مانده ! ولی افسوس که تو هیچ گاه باورم نکردی !!! مهدی خیلی خوب بود خیلی ! بی نظیر بود . مهربان و دوست داشتنی ! نمی دانم شاید من لایق محبتش نبودم !... گمان نمی کردم که اینقدر زود بشکنم و سیاهی یک تجربه ی تلخ همدم تنهایی ام شود . من مهسا نبودم . من همان سارای همیشه تنها بودم که تو می خواستی تنهایی اش را پر کنی !!!اما نمی دانم چرا وقتی که پی به تنهایی ام بردی تنهایم گذاشتی و من تنهاتر از همیشه شکستم !!!! با همه چیز می توانستم بسازم به جز دروغ ! تحقیرم کردی . توهین کردی . خواری و خفت بودنم را به رخم کشیدی اما ... اما فکر نکردی که دار مکافات همین دنیاست .... شاید اینو قبلا هم شنیده باشی ... من روزهای خوشبختی اون دو تا رو با انگشتان دستم می شمرم . می دانم که اضاف هم خواهم آورد ، انگشتانی که روزهایی تنهایی و حسرت دختر عموتون رو خواهند شمرد ، به آرزوی دیرین اجرای عدل خداوند خواهند رسید .... در این چند روز هر چه بیشتر فکر کردم ، بیشتر سردرگم حرفهایت شدم . هرچه به ذهنم فشار آوردم چیزی به خاطرم نیامد . من حرفی از تو به اون دختره نزدم . اون خواست شروع کنه ، ولی من جلوی حرفش رو گرفتم ! من حتی دلیلی برای گفتتن آن حرفها پیدا نکردم و واقعا هم نمی دانم که با گفتن این حرفها و ناراحت کردن تو ، چه در سر داشت !!! مدام تکرار کرد که شماها دوست بودین . تو با مهدی دوست بودی ! فکر کردین ما هم مثل شماییم ؟ من در جوابش فقط گفتم : (( ما با هم دوست نبودیم . من فقط دوستش داشتم . فقط همین ...)) دلتنگی ام ، تنهایی ام و تلخی روزهایم را به پای آنها نمی نویسم . ولی زخمی از زخم زبانهایشان به دلم نشسته که تا عمر دارم نامردیشان از خاطرم پاک نخواهد شد . وقتی که پاکی دلم به حکم اعتقادتشان زیر سوال رفت انگار رخت عزای خودم را برتنم کردند . اینقدر تهدید شنیدم که به ناتوانیشان در برابر خودم پی بردم . شاید روزی از تو گذشتم ، داداشت رو بخشیدم ولی معشوقه اش با افکار کودکانه اش را به حکم روزهایی که دلم را لرزاند و زندگی به کامم زهر شد ، را نمی بخشم . از تمام لحظات داشتنت ، از با هم بودنمان از همه و همه به مامان گفتم . حالا دلم آرام است که از گناه و اشتباهم یک نفر آگاه است . یک نفر هست که هم صحبت دردم گشته ! هر چند شکستنش را با چشم هایم می بینم . آبرویی که زیر سوال برده ام و شکی که این روزها به دلش انداخته ام که چه طور دختری ثمره ی زندگی اش شده ؟؟؟ این که کدام بخش از تربیتم اشتباه بوده ؟؟؟ بزرگترین دردم هم همین است . شرم و خجالتی که از رو در رو شدن با مادر دارم . همیشه با غروری زندگی را گذراندم که احساس برین بودن را به من می داد . اما امروز به این غرورم ، به افکار نادرستم و خیلی صفات دیگری پی برده ام که برایم ثمره ی این عشق شده !!! در درگاه خداوند هیچ چیز نه بی جواب می ماند و نه بی حکمت است ! حکمت این عشق ، این بود که خودم و اطرافیانم را شناختم . ولی ... ولی ...دل خدایم را از خودم رنجاندم . برعکس دیگران من تولد تنهایی ام را جشن گرفتم . با تنهایی خداگونه شدن و با خدا شدن زیباست . گذشته ی بدی برای خودم ساختم . پر درد و پر افسوس ... چه اشکهایی که نریختم . چه کفری که نگفتم . ای کاش می دانستم که خدا مرا بخشیده یا نه ؟؟؟ هیچ وقت فکر نمی کردم که مرور خاطرات تلخ گذشته و اشتباهاتم اینقدر عذاب آور باشد . این آخرین پستی است که می گذارم و آخرین مطلبی که در وبلاگ تولد تنهایی و تنهایی من آپ خواهد شد . برای فرار از خاطرات و تولد دوباره باید تنها از گذشته درس بگیرم و بعد یا علی تا بعد ... یه مطلب جالب واسه یتو و داداشت و دیگران : - اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان در رسیدن یه هدفت موفق بودی !( این واسه ی محدثه ) - اگر روزی تهدیدت کردند ، بدان در برابرت ناتوانند !( این واسه ی میثم ) - اگر روزی خیانت دیدی ، بدان قیمتت بالاست !( این واسه ی دوستت ) - اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد !( این هم واسه خودت ) از همه چیز حرف زدم اما از حال امروزم نگفتم . نگفتم که هنوز گاهی دلم بهانه ات را می گیرد . نگفتم که هنوز گاهی پرواز به آن روزها مرهمی بر زخم دلم می شود . در تمام این مدت که می نوشتم احساس می کردم که با تو حرف می زنم و حال ، امشب ، بغض سنگینی گلویم را گرفته ! کودک درونم که تازه عاشق شده بود یتیم شد . دست نوازشت را بخشید به عشق بی نظیرت ... چشم هایم را بسته ام . دیگر همه چیز فراموشم شد . به دنبال بهانه برای دیدنت نیستم . بی نیازی به عشقت در درونم فریاد کرده ، قول می دهم باقیمانده ی عشقت را هم در دلم بدل به تنفر کنم !!!... این بار بخشیدمت . و ازته دلم آرزوی خوشبختیت را کردم . امیدوارم که این بار اشتباه نکرده باشی ! تنهایش مگذار و به عشقش ایمان بیاور ... تمام شد . قصه ی دلتنگی سارا هم تمام شد . از عسل عزیزم که خیلی کمک حالم بود ممنونم . الهی که همیشه شاد باشی و غم نبینی خانمم . از میثم مهربونی که داداشی خوبی واسم بود . نتونستم مصیبت دلم رو بهت بگم . ولی آرزوی روزهای خوبی رو واست می کنم . آقا سعید که با حرفام رنجوندمش و هنوز آشتی نکرده ، ممنونم . ای کاش به حرفت گوش می دادم . داداش فرشاد گلم ، فقط می تونم بگم که خیلی خیلی ممنونم که حرفات واسم یه تلنگر بود . تو لحظات راز و نیازت فراموشم نکن ! آقا هادی که وقتی اسمش رو دیدم یاد یکی از استادام افتادم . و و قتی فهمیدم رشته اش الکترونیکه انگار دوباره دلم واسه ی مهدی پر زد . سارا ی مهربون و دوست داشتنی که انگار همون سارایی بود که یه روز تو وجود خودم می تونستم پیدا کنم . دلش شکسته بود از ناکامی ها می نوشت . الهی که شاد باشی و بیای از با هم بودنتون بنویسی! از فریبرز که انگار تازه عاشق شده بود ولی زود شکسته بود . جزو اولین کسایی بودی که تو روزهای تنهاییم پیشم اومدی . همیشه یه حرارت و جذبه ی خاصی داشتی که منو از اون حال و هوا بیرون می آورد . سایه ی عزیزی که همیشه دوست داشتنی و مهربون بود . از اشکان که یه روز انگار مثل من خواست با همه چیز وداع کنه و منتظر یه تولد دوباره بود . از ساسان و احسان و باران و افشین هم یه دنیا ممنونم . همیشه تو دلتنگی هام حرفاتون خنده رو به لبم بر می گردوند . از مریم که نتوستم بمونم تا به برزخش پا بذارم . الهی که موفق باشی و پرشور... از بهزاد که احساس کردم مهدی منه ! می دونم که با حرفهام خیلی رنجوندمش . ولی باز هم معذرت ... از علی که می خواست جای مهدی رو واسم پر کنه . ولی مهدی و اون روزادیگه تکرارنمیشه! من به حضور هیچ کسی توی زندگیم نیازی ندارم و هیچ وقت هم دنبال جانشین واسش نمی گردم . و از سیاوش هم همین طور ... خلاصه از همه و همه سپاس گذارم . روزهای تلخی رو گذروندم اما در کنار شماها شاد بودم . راستی : اگر یه روز یکی رو تنها گذاشتی ، بهش نگو : اگر باران گران بودیم و رفتیم ، اگر نامهربان بودیم و رفتیم . اینها دلایل محکمی برای رفتن نیست . بگو : با دیگران بودیم و رفتیم !!!... این هم دلیل تنهایی من ... به قول سارا : پاییز سرآغاز نگاه سرد تو بود و شب بلورین من شکست با حجم سنگهای غرور تو ... زندگیتان پرعشق و ز الطاف خدا آبی باد !!!.... اما هیچ وقت گوشهات مال من نبود . صدام رو نشنید . بعد از اینکه منو شکستن و نابودم کردین حالا به این نتیجه رسیدی که باید طرف منو بگیری ؟؟؟ واقعا حق من این بود ؟؟؟ نمی دونم که این روزا دلت از حضور کی خالی شده که یاد من کردی ؟؟؟؟!!!!





| Design By : Night Skin |

